رفتم رفتم
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هركجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من
با ياد تو زنده ام عشقت بهانه من
پيدا شو چو ماه نو گاهي به خانه من
تا ريزد گل از رخت در آشيانه من
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هركجا هستم
آهم را مي شنيدي به حال زارم مي رسيدي
نازت را مي خريدم تو ناز من را مي كشيدي
به خدا كه تو از نظرم نروي
چو روم ز برت ز برم نروي
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هركجا هستم
اگر مراد ما برآيد چه شود
شب فراغ ما سرآيد چه شود
به خدا كس ز حال من خبر نشد
كه به جز غم نصيبم از سفر نشد
نروي يك نفس ز پيش چشم من
كه به چشمم به جز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هركجا هستم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:54 توسط *..*مجتبی*..*
|
حالم بده حالم بده عشقم رفته نيومده
نه سر زده, نه زنگ زده, نه کسي جاشو بلده
آدم بده نگو به من عاشق شدن نيومده
آدم بده حالم بده
حالم بده, حالم بده
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لک زده
قلبي که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب درجه ي تبم روي هزار و سيصده
اما شايد به چشم تو اين تب فقط يه عدده
حالم بده, حالم بده
کاش ببينم که اومده دکمه ي قلبمو زده
کاش بدونه اومدنش براي من زندگيه مجدده
اما شايد مردده
يا که بودم از اولش براي اون يه عشق خارج از رده
حالم بده
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:59 توسط *..*مجتبی*..*
|
امروز درست يک ساله و ده ماهه و دو روزه که نديدمت
به حرفي مونده تو دلم دلم ميخواد بگم بهت
که دوست دارم بهت بگم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم دوست دارم
وقتي نگات يادم مياد
قشنگيات يادم مياد
يادم مياد گفتي بهم دلم ميگه شايد ديگه نبينمت نبينمت نبينمت نبينمت
گفتی بهم شاید دیگه نبینمت
تا که منم بگم بهت امروز درست يک ساله و ده ماهه و دو روزه که نديدمت
تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عکستو تو کتابم
من اما تو بيداري هم هر روز ميبينم خوابتو
هر روز تو اين يک ساله و ده ماهه و دو روزه که...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط *..*مجتبی*..*
|
عاشق شدم کاش ندونه قصد دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه
اون که پیشش دل من گیره
اگه بدونه میزاره میره
اگه بدونه دیوونم کرده
میره و دیگه بر نمیگرده
عاشق شدم کاش ندونه قصد دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه
عاشق شدم دلواپشم گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم
چشمای اون سر به سرم میزاره
دست از سر من بر نمی داره
داره بلا سرم میاره اما خودش خبر نداره
دستام اگه که رو بشه دلم بی آبرو بشه راز نگو بگو بشه
عاشق شدم کاش ندونه قصد دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه
عاشق شدم دلواپشم گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:56 توسط *..*مجتبی*..*
|
يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:52 توسط *..*مجتبی*..*
|
ناديای من !
نگرانی دل را رها کن !
و اکنون با چشم نگران واژه ها باش !
جان من ! در اين جهان هردم به سويی , جهان
مزاج هر دم دمدميست
و هر گاهِ اين عرصه گاهگاهيست
وجای جای اين پهنه هر جائيست
و هر جا نيز در جابجائيست
پس تو را بايسته وشايسته تر آنکه
تا در چنين ناثباتگاه عظما حکم حضور داری
خود را به ايمان ايمن کنی و به باور بارور گردانی
که درختی که ميوه ندارد
به ريشه کنی از چوبش ميوه سازند
آن هم نه بهر کام آدم که کام آتش
عزيزا !
ترا سخت واجب آيد که از اين گذران شک آلود
ظن رنجی بی بديل بر تفکر خود حاکم گردانی
تا آنکه بتوانی بر هر گون رنج
خصوص رنج شبهه و ترديد حاکم شوی
تاريخ را بشنو !
که چسان پر مهابت فرياد می زند که :
ای راهيان راه حقيقت !
رنج عشق و معشوق را عاشقانه مبارک دانيد
که رنج زاده عشقست و عشق زاده ايمان
ايمان به زندگی
ايمان به مرگ
و مرا بزرگ غلطيست که اين يک را دوگانه گويی کرده ام که :
ايمان به زندگی همانا ايمان به مرگست
و ايمان به مرگ همان ايمان به زندگی
که حکم به انفکاک اين دو
به کردار آن ماند
که در ملازمه عشق و عاشق بی باور گردی
ناديای من !
شک مدار که اگر با همان مايه و به همان پايه که از برای زنده بودن
در تلاش و تکاپوی پيوسته ای و جز آن از تمام گسسته ای
برای فهم زندگی , صد يک آن بلکه صد هزار يک آن
صرف همّت و غيرت می کردی
هرگز مپندار
که زنده بودن و زندگی تو را ملالت می آورد و حلاوت می برد
و حتم دان که نقطه نقطه آن تو را گنج اندرگنج بود
نه بسان زندگی اکنون رنج اندر رنج
(ايمان به زندگی , ايمان به مرگ ؛ افقهی سبزواری)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:11 توسط *..*مجتبی*..*
|